تبليغاتX
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان عطر باران


عطر باران

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند 

سلام دوستان عزیز و مهربونم ...

دیگه مطلبی در این وب نوشته نخواهد شد ...

با آرزوی موفقیت شما دوستان خوبم ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 17:52 توسط فاطمه|

http://training.nigc.ir/images/3C/262AAD80A5EAFDDE78409F.jpg


برای تویی مینویسم که نظاره گری،بودی و خواهی بود.
شده است که تا الان از خود پرسیده باشم که تنهایی به چه معنیست؟تنهایی مگر معنی هم میدهد؟راستش را بخواهی زمانی بود که فکر میکردم تنهایم،در صورتی که به معنی اینان آری تنها بودم،همدمی نبود،دلی نبود،لحظه ای نبود،حالی نبود.
اما تا بود بود.
بود کسانی که بگویند هستیم و نیستن.
بود کسانی که بگویند میخواهیم و نمیخواهند.
بود عزیزانی که خود را همدم نشان داده در صورتی که عذابی بودند برای روح آزرده ام.آری عزیز،عزیز را به شخص میگویم،شخصی که در دل چیزی دارد اما نمیتواند درست به مقصد برساند،میخواهد آرامت کند اما نمیتواند،و تو هم نمیتوانی به او بگویی سکوتت عزیزترت میکند خواهش میکنم ساکت باش.
من میدانم دردم کجاستو چیست،میدانم برای چی سوزیست سوزنده.اما نه سوزی که پر و بال داران دارند نه.این سوز از قعر چاه ظلمانی بودن است نه از سوزش پر و بال سوزاندن در مقابلت.
از تنهایی گفتیم، حال میفهمم آن موقع تنها بودم.
ای کاش میشد که نباشد. . .
ای کاش میشد.
ای کاش میشد حرفایی را زد که نمیتوان زد.
ای کاش میشد دردهایی را گفت که نمیتوان گفت.
ای کاش شوقت را به دیدارم میدانستم تا از آن شوق جان میدادم.
ای کاش مسیری را که داشتم میدانستم تا از آن برایت استفاده ها میکردم.
ای کاش درک میکردم که میبینی و دوست داری منم ببینم که میبینی و به رازی بپردازی که احساس نیازی بکنم.تا من سکوت کنم و ای شنوای مطلق تو حرف بزنی. صدایی از تو نشنیدم اما میدانم میشنوی.  در مقام قیاس بر آمدن درست نیست اما ندیدم به لحظاتم شنوایی را که از الحاح خسته نشده هیچ،مشتاقتر میشود. ندیدم به لحظه هایم کسی را که این تعداد عاشق داشته و باز برای کسانی وقت بگذارد که عاشق که نه جز برای خود با او حرف نمیزنند بهتر بگویم معامله ای میکنند. زیباست کارهایت زیباست رفتارت زیباست که ذات را دانسته و بدون توجه به ذات نگاه میکنی.بارها برایم سوال شده تا کی؟تا کی قرار است تو بیایی و برگردانی و من بیایم و حرف بزنم.راستش را بخواهی ترس از این دارم که این تا کی به اخر مسیر ختم نشده و در اواسط راه دلسرد شوی و بازم گذاری به تنهایی بدون خودت.
باورم نمیشود که میشود. بهتر بگویم دوست دارم بمیرم که نشود.کاش نشود.کاش لحظه ای که خواستی بگذری،به یاد این قول و حرفم بیوفتی که گفتم:

هر لحظه خواستی به غیر واگذاریم همان لحظه ببر.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 22:42 توسط فاطمه| |

didar.jpg

 

خدایا

چشمانم را می گشایم، دیواری است به بلندای ناامیدی ...

در خود می پیچم و بغض می کنم.

چون درختی شده ام که تبر بر شاخسارش فرو می آورند و نفس در ریشه هایش تنگ می شود ...

خدایا

در این دیوار پی روزنم که خویش را از این همه منجلاب فسادی بیرون کشم ...

خدایا

دستت را بر شانه های خسته ام قرار بده ...

ای خدای بزرگ

تویی که به کوه فرمان ایستادن داده ای و به رود فرمان رفتن ...

به پرندگان فرمان پرواز و به ستارگان فرمان درخشیدن داده ای ...

به من نیز بیاموز ایستادن و رهایی را ...

پرواز و روشنایی را ...

تا شاخسار شکسته ام را جوانه های امید بشکفد ...

ای خدای بزرگ

ای خدای متعال

و ای خدای منان می خواهم یاد بزرگت در تار و پود جانم رسوخ کند ...

آنچنان که باران به درختان می بخشد تا شاخه های بلند به آسمان برسد ...

من درمانده تشنه محبت توام ...

صدایم کن تا حجم این همه فریاد از خاطرم پاک شود ...

تا جز صدای پاک قدسی تو چیزی نشنوم ...

خدایا

ای خدای بزرگ و مهربان

نگاهم کن تا فراموش کنم این نگاههای بی خورشید و آشفته را ...

و جز چشمان مهربان تو هیچ نبینم ...

می خواهم خالی شوم از هر چه غیر توست ...

از این زمین پرهیاهو که در شب و روزش مردم روح و تن می سپارند ...

خدایا

دلم تنگ آرامشی ژرف است، تو را می خوانم ...

دستم را بگیر و خاطر ابریم را به خورشید بسپار ...

و لحظه ای این جان بی قرار را به خویش نگذار ...

یا ارحم الراحمین ...

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 19:45 توسط فاطمه| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمان که امشب می بارد

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 20:22 توسط فاطمه|

دلتنگت که می شوم

پیشانی بر خاک می گذارم

چشمها را می بندم

هر چه غیر توست در دل

همان جا در خاک دفن می کنم

دست ها را رو به آسمانت بالا می برم

اشک که با خاک در می آمیزد

همان بوی همیشگی در جان می پیچد

و من همگام با تمام عاشقان خاک نشین

پرنده جان را در هفت آسمان دل به پرواز در می آورم

گم می شوم... گم  در این همه عشق

و بزرگ می شوم ... بزرگ ... به بزرگی عشق محبان تو

با سجده ای به تمامیت عشق و به بلندای نامت

ادرکنی... ادرکنا یا عشق...

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 12:48 توسط فاطمه| |

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به

بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای

آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ،

و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را

انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان

آبی را در خود منعکس کرده بود.

در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر

دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی

قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست،

که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.

اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.

آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن

آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده

بودند، هماهنگی نداشت.

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای

شوم، جوجه پرنده ای را می دید.

آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام

نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی

بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.

بعد توضیح داد :

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل

، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در

میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها

معنای حقیقی آرامش است ...

با تشکر از دوست خوبی که این داستان زیبا را برایم ارسال کرده اند

 


پی نوشت:

سلام دوستان عزیز هیئت علی ولی الله صلوات الله علیه شهرستان ملایربه علت بدهی به کمک های مالی نیازمنده هرکس هر چقدر در توانش است کمک کند ...

برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید:

http://www.ali-vali-allah.blogfa.com/

نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 21:3 توسط فاطمه| |

اربعین امام حسین (ع)

 

مى‏خواهم از گذرگاه تیر حادثه‏ها بگذرم و نگاه خونبار شقایق را ببینم و به یاد غربت زینب و ناله‏هاى رقیه سكوت شب را بشكنم .

زینب جان!


مى‏خواهم ناله‏هاى شبانه‏ات را در كوچه پس كوچه‏هاى غربت‏شام بیابم،
مى‏خواهم سینه‏ى شب‏هاى بى‏كسى را بشكافم و در گوشه‏اى از چشمان خونبار شقایق منزل كنم و به یاد تشنگى نرگسان عاشق، برگ‏هاى نرگسى را سیراب كنم و چهره‏ى سیلى خورده و پاهاى تاول زده‏ى نیلوفرى را مرحم باشم .

زینب جان !


تو از جور نا مردان مدینه‏ى خویش سوختى و من هم اسیر نا مردان مدینه‏ى خویشم .

زینبم !


آسمان از جور تو گریست و من چگونه سكوت اختیار كنم و قبر شش گوشه‏ى حسینت را عاشق نباشم .
من با كوله‏بارى از درد و التماس به كوچه‏ى یاد تو قدم مى‏گذارم تا شاید نگاه تو، یاس زخمى قلبم را مرحم باشد .
پذیرایم باش كه در جاده‏ى بى‏كسى امید رحمت تو، نوید بخش كویر خشكیده‏ى وجودم است .



پی نوشت:

امشب شب اربعین مصباح هداست

                           دل یاد حسین بن علی شیر خداست


پروانه به گرد شمع حق پر زد و سوخت

                             امشب شب یاد عشقیاء و شهداست

                  اربعین حسینی را به شما و عاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 20:24 توسط فاطمه| |

از اینکه منتظر بودم تا دیگران بهم سلام کنند

از اینکه در دنیا و تجملاتش غرق شدم

از اینکه اعضای بدنم دایم به خطا می رفت

از اینکه شنیدن حرف حق برایم تلخ است

از اینکه ایمانم به بندگانت بیشتر از ایمان به توست

از اینکه شبها به یاد تو نخوابیدم و روزها به یاد تو از جا بر نخواستم

از اینکه در کارهایم با همه غیر از تو مشورت کردم

از اینکه رعایت حجاب را فقط در پوشش ظاهر دانستم و حجاب چشم، گوش، زبان، دست و پا را فراموش کردم

از اینکه در امانت هایت خیانت کردم

از اینکه منتظر بودم تا دیگران از من تعریف و تمجید کنند

از اینکه خدایی نبودم، و شبیه بندگانت شدم

از اینکه مالی که متعلق به تو بود از آن خود دانستم 

از اینکه وقت و بی وقت خلف وعده کردم

از اینکه آنجایی که باید سکوت می کردم حرف زدم و آن جایی که باید حرف می زدم سکوت کردم

از اینکه حق نعمت هایت را به جا نیاوردم

از اینکه نمازم را بدون حضور قلب و برای بندگانت خواندم

و از اینکه ...

 


پی نوشت:

                                                     چشم بینای خداوند

ای همیشه حاضر در میان ما؛ با طراوت بهار دیدمت، با شمیم انتظار بوییدمت و با دلی بی قرار جوییدمت!

ای چشم بینای خداوند!

تو حاضری در جای خالی زندگی ما، در لحظه لحظه زیستن، نفس کشیدن و نشستن ما. برخاستن ما در هر پگاه و نگاه ما، در ژرفای نماز و نیاز ما!

تو می آیی تا عطر گرم عطوفت را در کوچه پس کوچه های سرد دنیا جاری سازی...

مولای من!

من از حقارت دنیا دلتنگم، می دانم آن روز دنیا چه وسعتی خواهد یافت...

تو عاطفه را در چه حجم گسترده ای معنا خواهی کرد!

منتظریم آقا جان ...

 

                                                      http://ecard.darkhasti.net/albums/all/allahoma-ajel2.jpg

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 21:52 توسط فاطمه| |

 
اگه یه روز آسمون دلت ابری شد، از دست زمونه و آدمهاش خسته شدی، حتی نفس کشیدن هم برات تکراری شد! یا شاید اگه دست روزگار، نقاش خاطره های بد شد، قلبت رو شکست و اشکت رو جاری کرد، اگر میون اینهمه فکر و خیال، یاد من افتادی، یاد نوشته های ساده من، دلم میخواد غصه ای به غصه هات اضافه نکنم

دلم میخواد برای چشمه چشمهات، آب حیات نباشم. شاعر غزل های پاره پاره و قافیه های دلشکسته نباشم. اگه یه روز دلت گرفت، از ته دل بگو... خدایا!

و گفتگو کن با تنها کسی که میتونی بهش بگی: خدای من! و بشنو! صدایی که میگه: بله! بنده من! اگه صداش رو شنیدی، بعد از همه درد و دل کردن ها، آروم شدن ها... بعد از اینکه گل خنده به روی صورتت برگشت، یه خواهش کوچیک! اگه قبول کنی. برای من هم دعا کن.

اگه یه روز آسمون دلت ابری شد، برای من هم دعا کن

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 23:40 توسط فاطمه|

خدای من!

اگر مرا خسته می بینی
بدان
من هم دیگر از تمام این خستگی ها خسته ام
کاش می شد این خستگی را زدود
کاش می شد
این پوسته ی آزار دهنده را از تنم جدا کنم
پوسته ی تکرارها
دلتنگی ها
خدای من!
می خواهم زیر آسمان تو راه بروم
می خواهم خورشید تو بر من بتابد
می دانی خدای خوبی ها؟!

می خواهم پاک شوم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 19:5 توسط فاطمه| |

Design By : Night Melody